ذبيح الله صفا

775

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

حاش للّه كه وفاى تو فراموش كند * سخن مصلحت‌آميز كسان گوش كند * اى گل تازه كه بويى ز وفا نيست ترا * خبر از سرزنش خار جفا نيست ترا رحم بر بلبل بىبرگ و نوا نيست ترا * التفاتى باسيران بلا نيست ترا ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا * با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا فارغ از عاشق غمناك نمىبايد بود * جان من اين همه بىباك نمىبايد بود همچو گل چند به روى همه خندان باشى * همره غير به گل گشت گلستان باشى هر زمان با دگرى دست و گريبان باشى * زآن بينديش كه از كرده پشيمان باشى جمع ما جمع نباشد تو پريشان باشى * ياد حيرانى ما آرى و حيران باشى ما نباشيم كه باشد كه جفاى تو كشد * بجفا سازد و صد جور براى تو كشد شب بكاشانهء اغيار نمىبايد بود * غير را شمع شب تار نمىبايد بود همه‌جا با همه كس يار نمىبايد بود * يار اغيار دل‌آزار نمىبايد بود تشنهء خون من زار نمىبايد بود * تا به اين مرتبه خونخوار نمىبايد بود من اگر كشته شوم باعث بدنامى تست * موجب شهرت بىباكى و خودكامى تست ديگرى جز تو مرا اين همه آزار نكرد * جز تو كس در نظر خلق مرا خوار نكرد آنچه كردى تو به من ، هيچ ستمكار نكرد * هيچ سنگين‌دل بيدادگر اين كار نكرد اين ستمها دگرى با من بيمار نكرد * هيچكس اين همه آزار من زار نكرد گر ز آزردن من هست غرض مردن من * مردم‌آزار مكش از پى آزردن من نخل نو خيز گلستان جهان بسيارست * گل اين باغ بسى ، سرو روان بسيارست